سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پیامبر صلی الله علیه و آله از مغلطه کاری منع فرمود . [معاویه]

بترس!

  با توام،

   ای بیگانه با خدایِ من

ای که داغِ پیشانی ات، تظاهری بیش نیست

    مردم فریبِ ریاکار ،

قرآن سر گرفتی

   پنهان شدی پشتِ کتابی مقدس

سیرتِ دیوخویت اما

  بر شیطان لبخند می زند..

جهنم ساخته ای جهان را

  تا جنتّی چنین،  برای زندگییت ساختی

     در کاخ نشستی

 سنگ و کلوخ به راهِ خستگانِ زخمی نشاندی..

بترس ،

که ملک الموت عاقبت

  روحت را تسخیرمی کند

       و تو را از عرشِ دنیا، به دوزخ خواهد انداخت

نقاب از چهره بردار

  آتش از قلبِ سنگی ات می بارد مُدام

و تو

پنهان شده ای پشتِ قنوتِ نمازی

                       که دروغ است بی شک !

بترس،

بادی اگر برُباید جانمازِ گران بهایت را

     شیطانی ایستاده بر خاک از تو می ماند

                      که از خاک نیز پست تر است

تو  ، بویی از شرافت نبرده ای

که اگر می شُد انسانت نامید

بازیچه ی هوس هایت نبود این نقابِ دینُ و انسانیت..!

هرچند ،

  رحمتِ خدا، وسیعتر از گناهِ کبیرِ توست

تو، ای دیوِ ناپاک

       نالایقی بر رحمتِ بیکرانِ خدایِ من اگر

                                         نظری به حالِ خود نکنی !

 

ث م ی ن


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ثمین 91/5/19:: 6:40 عصر     |     () نظر

رفته رفته شب شد
 اشکِ شوری لبریز
   تنگِ چشمم پُر شد
     در سیاهی ماندم
        گونه هایم تر شد
در خودم گُم شده بودم انگار
  یک فرشته خَم شد
     دستهایش آرام
       زیرِ چشمانم برد
         قطره ها را برداشت
           کوله بارم از دوش
              غصه ها را زِ دلم زود گرفت
    آسمان را چه صبور
       تا خدا پرواز کرد
چه سبک بال شدم
  آسمان از دلِ من تیره ترُو
        شب زِ رویِ سیهِ من چه سیاه
دردِ دل هایِ من ارام آرام
    ریخت از دستِ فرشته
       محو در تاریکی
         آسمان پر شده بود از غمِ من
صورتم را چه خجول
   از تو پنهان کردم
 و تو از پشتِ همین شب چه رحیم
   خیره بر من بودی
شب بسترِ اندوهم شد
  با طلوعِ خورشید
    آسمان روشن شد
                دل می روشن تر
یک فرشته
   یک شب
     التماسی از من
من پُر از توبه پُراز اشکِ نیاز
   یک تبسم
          یک راز
       یک اجابت از تو..
 و خدایا گویا
            آفریدی تو مجدّد من را!

samin


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ثمین 91/5/18:: 1:50 عصر     |     () نظر

به دنیااین چنین بنگر

که از روزُو شبت غافل شوی یک دم

به حالِ مردمانی دور

یا حتی به تو نزدیک

که غافل مانده ای ازرنج وُ سختی شان

نگاهی کن..

درین ایام

که دشوار است، بر انسان، حیات و زندگی بسیار

درین ایام

که می گیرد ز آدم ها، امیدِ زندگانی را

درین ویرانه ی تاریک وُ آشفته

به کُنجی،کودکی از گشنگی،از ضعف می میرد،چنین دشوار

نگاهی کن به شب هایی

که سیری می رسد تا انتهایِ حلقِ پُر آذوقه ات

و از دردِ شکم تا صبح،

  به خود می پیچیُ و کابوس می بینی

ولی  همسایه ات بی تکه نانی سر به بالین می گذارد باز هم امشب

نگاهی کن به فرزندی

که پیشِ چشمِ بابایش

ز تب می سوزد وُ آتش به جانِ خسته اش می ریزد وُ بی وقفه می نالد

و دستِ خالیِ بابا

ندارد قدرِ دارویی برایِ کودکش پولی..

نگاهی کن به دنیایی

 که در آن، کودکانی پاک،

گام باید رویِ سنگُ و خار بردارند

و با پایِ برهنه بارِ سنگینِ فلاکت هایشان بر دوش بُگذارند

ولی در گوشه ای دیگر

پس از مهمانیِ  شادُ و مجّلل ، خسته از تفریح

تکاندی تو تمامِ گردُ و خاکِ شانه هایت را

به راهِ سختِ پیشِ پایِ زخمی شان

نگاهی کن به دنیایی

سیاه و خالی وُ پر حسرت ُ و مغموم

که نزدیکِ همین دنیایِ رنگارنگُ و شادِ توست!

 ث م ی ن


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ثمین 91/5/16:: 2:19 عصر     |     () نظر

شیطانچه ای خانه کرده اینجا

می لولد لای درزهای کاشی

می خزد از زمین به روی دیوار

می چکد از سقف

می خوابد لای ریشه های فرش

جای پایش روی میز هست

روی پله ها هم..

شیطانچه ای جاریست درین اتاق

مثل سیّالِ هوا

گاه با یک دم به ریه ات می رود

گاه بازی می کند در لوله هایِ آب

و تویِ تشنه

می ریزی اش در یک لیوانِ آب

می جرعی اش یک نفس..

شیطانچه ای زندگی می کند در چارچوبِ این خانه

تاب می خورد رویِ لوستر

داغ می شود

گُر می گیرد

دور تا دورِ اتاق پرواز می کند

خسته می شود

سر رویِ بالش تو می گذارد

چشم که بسته ای، نفسش به صورتِ تو می خورد

با تو می خوابد

با تو بیدار می شود

گاه بر دوشمان می نشیند

گاه در جیبِ باباست

راه می رود با ما

زندگی می کند در لحظه هایِ این خانه

زندگی می کند در ما وُ با ما!

 ث م ی ن


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ثمین 91/5/9:: 12:25 عصر     |     () نظر

امشب گلویم طعمِ گسِ گرسنگی می دهد!

گل واژه هایی از میانِ آرزوهایم برگزیده ام

می خواهم پا از گلیمِ خویش فراتر نهم

گله کنم از هرچه گره که بر زندگانیِ بشر است

و تو باید بگشایی

دلِ سر در گُمم که گاه، گیر می کند مثلِ مگسی در مُشتِ کسی

گیج است و دِگر تاب ندارد وُ تو باید به دادش برسی!

اگر مرگ را گُم کرده روحِ بیگانه با جسمم

اگر محکوم به زندگی ام

اشک هایم را چون گدازه هایی داغ ، روان خواهم کرد

تا بسوزد دلت شاید بر بندگی ام

 در آن بارگاهِ خداوندگاری !

مگر تگرگی بر رگ هایِ آتشینم فرو ریزی

که سرد گرداند این تلاطمِ سوزانِ دلِ گناه آلودم را

سر بر خاکِ تو می گذارم

مثلِ گُرزی بر گُنه کاری بکوب ، شلّاقِ مجازاتِ آخرینت را بر من

مرا پُر گردان از توبه ای که پاک می کند زندگی ام را

گُریخته ام از سنگ هایِ بزرگ و کوچکی که گُمراهم کرده بود ازراه تو

دلم سخت پُر آرزوست

گُل هایِ اجابت را در سفره ی شامگاهم بچین

بگذار با گیلاس هایِ شیرینِ رحمت

که در دست هایِ دست گیر و بخشایش گرِ توست

افطار کنم امشب

 

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط ثمین 91/5/5:: 12:7 عصر     |     () نظر

   1   2      >
درباره

ثمین
ث...میم...ی...نون...! نامی بر من نهادند، که تمام غرور و خودخواهی شادی..، غم و خستگی و رنج و دردم را، با آن صدا زنند! نامی که حک شود روی قلبی، یا تنها روی سنگی به بلندای یک قبر! تلخ صدا کن مرا.. صدایت حروف چهارگانه ی اسم بی تکلفم را روح بخشاید شاید، به خود آیم، و شاید باز "خویش" شوم : " ث....م...ی .. ن...! "
صفحه‌های دیگر
پیوندها
لیست یادداشت‌ها
آرشیو یادداشت‌ها